تبليغاتX
Separate TaBles

ميد نايت



به خودم گفتم نه !


نه قرار نيست من هم يكي از اين زنهايي باشم كه ميشناسم .


آقاي مرد ، تو حالا حالا براي همراه بودن ِ با من بايد بدوي ....



!! نوشته شده توسط پري | 3:12 | یکشنبه نهم بهمن 1390 •

silent mode


سلطه سكوت ،


بهترين امپراطوري جهان از آب در مي آيد.


بعله:)


!! نوشته شده توسط پري | 13:44 | سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 •

اين آدميان !


پوستت را رنده مي كنند


گوشتت را تكه تكه.


استخوان هايت را اما ،


سگ ترينشان مي بلعد.


!! نوشته شده توسط پري | 13:42 | سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 •

گول goal , مابقي .. .


هدف هام رو ليست كردم . ياه ياه ياه .





!! نوشته شده توسط پري | 18:30 | پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 •


براي الدوز :


دلت اگر گرفت

از پیچ کوچه های تکراری،

از لغزش نگاه بر صورت ها ی آشنا،

از ندانم کاری های بی ثمر

 

به آسمان خیره شو.!

 

بی تاب اگر شدی

از خیال پردازی های همیشگی

از پند های خیرخواهانه

از حکمت ها و رحمت ها

 

چشمانت را به سقف بدوز!

 

گیج اگر شدی

از تزویر و ریای جاودان

از نماز زاهد عابد فریب

از دورنگی ها و دروغ ها

برای گنجشک ها دانه بریز!

 

خسته اگر شدی

از پستی روزگار

از خیانت نور

از من

از خودت

 

عینک آفتابی بزن رفیق...

بی خیال بی خيال!

 

 

!! نوشته شده توسط پري | 14:38 | شنبه نوزدهم آذر 1390 •

من


دخترکی سبزه،

با نگاه گیرایش.

سایه ی سرد بیداد،

سیمای باد.

لبخند بی آوازه ی دخترکی در رم،

نه!

دهی در همین حوالی

انتظار می برد

روشنای حضورָ

شهریاری صادق.

موهای خاکستری مادر،

موهای سفید مادر بزرگ

سرد می شود

بی رنگ

شوق انتظار

در شبق موهای دخترکی

در کودکی باور. . . 

!! نوشته شده توسط پري | 14:34 | شنبه نوزدهم آذر 1390 •

ندارد


روی مرزهای حسی،

               صابون می کشم

و سنجاق می کنم ستاره ای،

              در نقطه ی طلایی احساس.

 

از جایی دور

از خاطره ی خیال های خام،

خیل شگفتی پاکوبان،

             خواهند آمد.

 

وای!لیز خواهند خورد.

صابونها را پاک می کنم

ودر نقطه ی طلایی احساس،

           پلک میزنم.

 

شاید

دیشب

خواب ستاره ای را دیده باشی

که تو را

دنبال می کند.

شاید...




!! نوشته شده توسط پري | 14:33 | شنبه نوزدهم آذر 1390 •

درگير


بعد من نمي دونم ما آدم ها را چه ميشود كلن!


چرو اينقد با خودمون درگيريم نه جدي چرو؟ 

بعد مسخرش اينه كه فك مي كنيم با بقيه درگيريم يا بقيه

با ما درگيرن ولي ببين ! ما فقط با خودمون زيادي درگيريم.

رسمن حلقاويز شديم به خودمون !


چه كاريه


!! نوشته شده توسط پري | 21:56 | سه شنبه پانزدهم آذر 1390 •

پسورد



يه روز جايي بودم و دستم به نت نميرسيد 

به ممد اس ام اس دادم كه بيا و پسورد آي دي ِ منو عوض كن 

حتا يادم هم نيست سر چي و كِي .

خلاصه برداشت واسه من يه پسورد جديد گذاشت بعد من ديدم خيلي استرانگه

واسه اين وبلاگم هم همونو گذاشتم . بعد الان بعد ِ مدت ها كه اومدم اينجا مينويسم 

رسماً به فنا ميرم تا بتونم بيان توش :دي 




!! نوشته شده توسط پري | 21:34 | سه شنبه پانزدهم آذر 1390 •

حيح


همه چيزو بنويس رو كاغذ


با جزييات


و وقتي تموم شد ديگه نخونش


پاره اش كن و بريز سطل آشغال


حالت واسه يكي دو روز خوب ميشه




!! نوشته شده توسط پري | 20:10 | جمعه چهارم آذر 1390 •